مادر وقتی دید کسی برای باز کردن در حیاط به خودش زحمت نمی دهد، غر غر کنان از مطبخ بیرون آمد و گفت:" بچه مگه کری، برو در و وا کن ببین کیه." من همان طور که دور باغچه ی می دویدم، از دهانم صدای موتور سیکلت در می آوردم و با ترکه ی انار، رینگ دوچرخه را به جلو هل می دادم . حواسم بود رینگ از دم دستم در نرود و به بادمجان های پخته ی روی سبد های چوبی بخورد. آخر حشمت خانم زن اوس عباس، همه را طوری کنار دیوار روی حلب های خالی چیده بود که زود آفتاب بخورند و آماده شوند برای ترشی لیته.
یک سالی بود که ندیده بودمت. مادر همیشه با افتخار به زن های همسایه می گفت رفته ای دانشکده ی افسری و قرار است برای خودت یک جناب سروان تمام و کمال باشی. من نمی دانستم جناب سروان یعنی چه؟ وقتی از مادر می پرسیدم، همیشه یک جواب داشت" پدرت سی سال خدمت کرد، آخر ش استوار هم نشد، اما برادرت توی جوونی سی تا مثل بابات رو راه می بره" من فقط می شنیدم تو از سی تای بابا که سه سال پیش مرده بود هم بزرگتر می شوی. اما نمی فهمیدم این چطور ممکن است؟ همیشه وقتی با گریه زاری از مادر دوچرخه می خواستم، تو بودی که قرار بود افسر بشوی و برایم دوچرخه بیاوری. آن هم از تهران. یک دوچرخه ی دنده ای که زینش پشتی هم داشته باشد. تازه از دوچرخه ی احسان پسر آقای نیک منش رئیس بانک هم بهتر باشد. من همیشه وقتی با آن رینگ ،که از توی آشغالهای جلوی تعمیر گاه نعمت برداشته بودم ، بازی می کردم، توی دلم سوار دوچرخه ی قرمزی بودم که تو برایم می آوردی. همان که، دو چرخ کوچک به رینگ عقبش وصل بود تا من زمین نخورم. همان دوچرخه که از ذوق داشتنش هر روز دو ساعت توی صف نانوایی سنگک می ایستادم و به احسان و دوچرخه ی مسخره اش نگاه می کردم که هی دور و بر نانوایی ویراژ می داد.
مادر در را باز کرد و جیغ کشید. ترکه انار از دستم در رفت٬ رینگ خورد به یکی از سبدها و بادمجان هایش روی زمین ولو شد. من به سمت در دویدم. تو آمده بودی. اشک امانم نمی داد، پریدم و خودم را به گردنت آویزان کردم. بوی سیگار می دادی. وقتی مرا بوسیدی قلقلکم آمد٬ سبیلت بلندتر شده بود. توی دستت یک ساک بزرگ مشکی بود. مادر دوید توی مطبخ تا برایت اسپند دود کند. من توی کوچه را نگاه کردم ، تو تنها آمده بودی. فقط همان ساک دستت بود.
تو چشمت به رینگ افتاد و با دست محکم به پیشانیت زدی٬ لب پایینی ات را گاز گرفتی و باز مرا بغل کردی. من گریه ام گرفته بود٬ تو اشکم را پاک کردی و گفتی"به خدا تو گاراژ تهرون جا مونده" من هق هق می کردم و به حرف هایت گوش می دادم. برایم از رنگ براق بدنه اش تعریف کردی و از زین چرمی اش. گفتی چهار دنده داشته و دسته اش فنر داشته و می شده با آن پرش هم زد. دیگر گریه نمی کردم، برعکس از ذوق داشتم می مردم ، دائما می بوسیدمت و تو باز بیشتر از دو چرخه ام تعریف می کردی. حتی حس کردم توی حیاط سوارش شده ام و تو کنارم می دوی و مواظبی به سبد های بادمجان نخورم. دیگر احسان نمی توانست پز آن دوچرخه ی قراضه اش را بدهد، می توانستم برایش تعریف کنم چه دوچرخه ی خوشگلی داشته ام که تنها عیبش این است توی گاراژ تهران جا مانده.